چهارشنبه ۱۸ نوامبر ۲۰۰۹

حال گيري

آقاي راننده تاكسي ...!!!
يا مثل بچه آدم همان ساسي مانكنت را بذار ....يا صداي اون خزعبلات در قالب اخبار را خفه كن بذارحداقل ما ساسي مانكن بگوشيم !!!!!

شنبه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۹

كتلت گوشت

ميدوني مشكل من چيه ؟؟؟؟
چرا تا غذا نسوزه تشخيص نميدم كه گرم شده؟؟؟؟؟؟

بعد نوشت :
يه چيزيه!!!!
يعني جمله ام غلط انداز بود؟؟؟؟
فاجعه از ايني كه شما فكر ميكنين عظيم تره !!!!
اين كتلت مامانه كه از فريزر در اومده و من دارم گرمش ميكنم !!!!!

جمعه ۶ نوامبر ۲۰۰۹

دلم ميخواهد....

دلم آيس پك قهوه ميخواهد ....كه دوباره اسمارتيسش بپرد تو گلوم و نگين بكوبد پشتم ...

دلم دبير فيزيكم را ميخواهد تا برايش راني آناناس بخرم ....

دلم آقا بابايي ميخواهد تا سقف اتوبوسش را پايين بياوريم و يك بار ديگر تا عباس آباد هم سفر مان باشد ....

دلم گلستان 2 ميخواهد تا يك بار ديگر معناي واقعي كلمه "اعتماد به نفس" را بفهمم

دلم ب.م ميخواهد تا يك بار ديگه به بهانه اش آن مرد بلند بالاي مو سپيد را ببينم .......

دلم زياد از حد ميخواهد .........




سه‌شنبه ۲۷ اکتبر ۲۰۰۹

دانشگاه با بخار ما!

در ميان اين همه بخار هاي غليظ !!!! بر فراز دانشگاه هاي تهران از آخر كلاس ندا فرا ميرسد :
"بيا بريم دركه! "
!!!!!!!!!

چهارشنبه ۱۴ اکتبر ۲۰۰۹

آخيش ......................................

يه بوي آشنا ...بعد 10 سال ..... شيرينه ...پرتت ميكنه به ماه رمضوناي زمستون 77 _78 ...وقتي كه هنوز 5 تايي بودين!!!هنوز هر سه تاتون شاگرد مدرسه اي بودين ... هنوز سر گردن مرغ و ته ديگ دعوا ميكردين .........هنوز سه تايي مي چپيدين توي اتاق بالاي موتورخونه و با 20 تا لحاف و پتو ميخوابيدين .............
حيف كه چقدر اين تصورات كم رنگن.....چقدر محوند .... چقدر كمن ............
شكمت بعد 20 روز پر شده از پرتغال و نارنگي ..... ماهي سفيد و رشته خشكار ..........
بعد 20 روز ميتوني تصميم بگيري كه فردا نهار چي داشته باشي .......
تعطيلات خوبيه !!!
شب خوبيه .......
شب بخير ......

دوشنبه ۱۲ اکتبر ۲۰۰۹

تغيير ميكنيم !

من از فردا عوض ميشوم......
يعني زورمو ميزنم كه بشم .... مدت ها ست كه ميخوام عوض بشم ولي موقعيتش پيش نمياد !
احساس ميكنم پررو شدم..... هم از لحاظ درس خوندن و خيلي چيزاي ديگه ..... مثلا" قرار بود مثل بچه آدم درس بخونم !
غلط ميكني نميخوني !


بهت ميگم من "بايد" از فردا عوض بشم بگو چشم !!!!!
يه چيزايي بود كه يه زماني در من بود و مناسب موقعيتي كه توش بودم بود ! يعني داشتن اون چيزا مشكل ايجاد نميكرد ....ولي در اين هفته با چشم درون ديدم كه ديگه نبايد ازشون استفاده كنم .... اينكه اين آدماي جديد كه حالا باهاشون در ارتباطم با اونايي كه تا حالا باهاشون ارتباط داشتم فرق ميكنن ! بايد باهاشون جور ديگه اي رفتار كرد .سنگين تر و رسمي تر !.....كه اين هم تهش نيازمند "عوض شدن" من است !!!!!!
شعار قديمي هم ديگر يادم نميرود "با هيج كس صميمي نشو .... با هيچ كس شوخي نكن ..... همه چيزت را به همه نگو ! و آن دهن گشادت را ببند لطفا" جناب ستپيتار !!!!!!

یکشنبه ۱۱ اکتبر ۲۰۰۹

بو نمیده !

امروز غذا خوردم......
تعجبی هم نداره
دماغم گرفته هیچ بویی رو احساس نمیکنم ......
میتونیم تجسم کنیم که امروز تو غذا کافور نریختن !!!!
تجسم زیباییه !